ماه خدا

سلام به همه دوستان عزیزم

راستش چند روزیه سرم حسابی شلوغه فرصت نکردم مطلب جدیدی بذارم از این بابت شرمندم

خب یواش یواش داریم به ماه مبارک رمضان ماه مهمانی خدا نزدیک میشیم

از همه دوستان التماس دعا دارم ... امیدوارم این ماه برای همه فرصتی برای خودسازی و پرورش روح و روان باشه. تو این ماه باران لطف و رحمت خداوند سرازیر میشه این ماه زمانی است برای خلوت کردن با خودمون و خدای خودمون .... این ماه اونقدر فضیلت داره که خوندن یه آیه از قرآن ثواب یه ختم قرآن رو داره ... حتی خوابیدن تو این ماه عبادته...

خلاصه از برکت و فضیلتش همین قدر بگم که ائمه علیهماالسلام وقتی این ماه تموم میشد از ناراحتی اشک می ریختند که ای کاش این ماه طولانی تر بود تا بهره بیشتری از اون بگیرند...

امیدوارم این ماه هم برای خودم و هم برای شما ماهی سرشار از خیر و برکت و رحمت باشه انشاءالله

ما رو از دعای خیرتون در نمازهای شب، در لحظه های ناب سحر، درکنج های خلوت با خدا فراموش نکنید

در پایان این پیامک رو که فکر می کنم مناسب این ایام باشه تقدیم میکنم به همه شما

چهار دعای برتر

اول: دعا برای ظهور آن بی مثال

دوم: تمام ملت، بی ضرر و بی ملال

سوم: رسیدن همه به قله های کمال

چهارم: تمام جیب ها پر از پول اما حلال!

 

 

انتظار

السلام علیک یا اباصالح المهدی

سلام آقا خوبی ما که خوب نیستیم وضعمون رو که می بینی هر روز بدتر از دیروز.....

تا کی انتظار ..؟!! تا کی.... خسته شدیم....

اللهم عجل لولیک الفرج

رکورد عقب عقب رفتن!

سلام

چند روز پیش خبری توی تلویزیون نشون دادن با این عنوان که یک جوان ایرانی رکورد عقب عقب رفتن رو تو دنیا شکوند!!!!!

در وهله اول خبر جالب و خوشحال کننده ایه که بالاخره یکی از رکوردهای گینس به نام یک ایرانی ثبت شده اما با کمی تامل و درنگ! به نکته جالبی میرسیم

به نظر شما عقب عقب رفتن چه چیزی رو به ذهن متبادر می کنه؟ ساده تر بگم اولین چیزی که با شنیدن این عبارت به ذهن شما میرسه چیه؟

درست حدس زدید عقب عقب رفتن آدم رو یاد پسرفت میندازه. شاید به نظر مسخره بیاد اما شما هم یکم فکر کنید. توی مملکتی به این بزرگی با این همه دانشمند و دکتر و مهندس و این همه منابع سرشار علمی چرا باید رکورد عقب عقب رفتن مال ایران باشه؟ مگه رکود قحطیه!!!

البته با این وضع دانشجوها و اساتیدی که داریم رکورد بهتر از این هم گیرمون نمیاد!!! نمی خوام سیاه نمایی کنم اما تا زمانی که استاد دانشگاه ما از رو جزوه درس بده و کپی کتاب های دیگر اساتید دستش باشه و دانشجوی ما هم با تقلب و کپی مقاله و خرید تحقیق ها مدرک بگیره وضعمون بهتر از این هم نخواهد شد

قصد جسارت به جامعه علمی کشور رو ندارم ولی اگر فکری نکنیم کار به جایی می رسه که دیگه نمی تونیم فکری بکنیم...

یا حق

 

جوابیه

سلام

یکی از دوستان در مورد مطلب بحث برانگیز «آنچه اعراب به ما آموخته اند» مطلبی برای ما نوشته اند که خواندن آن خالی از لطف نیست

با تشکر از دوست خوبمان آقای نریمانی

البته من طرفدار استفاده از لغات عربی نیستم، چرا که ما فارسی زبان هستیم و باید به زبان فارسی حرف بزنیم، نه اینکه زبانمان را عوض کنیم و از لغات دیگر جوامع استفاده بکنیم. چرا که آنچه مهم است، اسلام است. و اسلام یک عقیده است نه یک زبان.
ولی حرفهایی که شما نوشتید، ظاهرا کمی دور از انصاف است.
منظور شما از اینکه عربها این کلمات را به ما یاد دادند چیست؟ آیا منظور شعراء بزرگی همچون فردوسی، حافظ، سعدی و ... می باشد؟ یا منظور دیگری دارید.
همچنین کلماتی که می فرمایید - از نظر زبان شناختی (اگر چه بنده در حد و اندازه ی بحث زبان عربی یا فارسی نیستم) - با آنچه دقت می کنیم فاصله دارد.

مثلا کلمه ی غذا: خود عربها از غذا در مواردی همچون: تغذیه و ... استفاده می کنند. و هنوز هم از کلماتی همانند: نتغذی، تغذی و حتی در احادیث از این ریشه ی کلمه هزاران مورد استفاده می شود.
در فرهنگ لغت العین (که شاید قدیمی ترین و معتبرترین فرهنگ لغت عربی است اینگونه نوشته است):
الغذاء: الطعام و الشراب واللبن: غذا را به طعام و نوشیدنی و شیر (یا ماست) تعبیر کرده است.

همچنین کلمه نفر در عربی به معنای کوچ کردن، گروه و دسته می آید: در آیه ی قرآن خداوند می فرماید: أنا أکثر منک مالا وأعز نفرا: من از نظر مال و نفر (خویشاوندان) از شما بیشتر هستیم.

کلمه ی پارس: نمیدونم چطوری عربها به ما گفته اند: به صدای سگ، پارس بگوییم؟!!!
شاهنامه آخرش خوشه: مفهوم آن اشارۀ طنزآمیز به کاری است که پایان ناخوشی دارد یا نتیجۀ آن کار برخلافِ خواست و انتظار و مغایر با مقصود خواهد بود.)) انوری، حسن؛ فرهنگ امثال سخن، تهران، سخن 1384 ، ج 2، صص 694 و 695 .

خط پایان

سلام

بالاخره تمام شد..... انگار همین دیروز بود.... با ذوق و شوق... پا به دانشگاه گذاشتیم

جزوه نوشتیم.... کلاس رفتیم... سلف... با اون غذاهای خوشمزه اش!!!!!

امتحان می دادیم ... می گفتیم و می خندیدیم....

یادش بخیر انگار همین دیروز بود من و مسعود تو کتابخونه ی سرسرای دانشکده علوم می نشستیم و به جای درس خوندن حرف میزدیم و ....

انگار همین دیروز بود من و امین از در معاونت تا خود دانشکده علوم رو پیاده می رفتیم و برمی گشتیم...

انگار همین دیروز بود... که من با موتور بچه ها رو از در دانشکده تا در اصلی دانشگاه می رسوندم...

چقدر زود گذشت .... انگار همین دیروز بود واقعا ۵ سال گذشت؟؟؟!!!

امروز روز آخر بود وقتی دم در با امین خداحافظی می کردم بغض سنگینی ته گلوم رو فشرد......

جای بقیه بچه ها خالی.....

حیف.....

تبریک و شادباش

با عرض سلام خدمت دوستان عزیز و گرامی

اعیاد بزرگ شعبانیه خصوصا میلاد با سعادت امام حسین علیه السلام، امام زین العابدین علیه السلام و هم چنین پرچمدار کربلا حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام را به همه دوستان و شیعیان تبریک و تهنیت عرض می کنم.

با سلام خدمت دوستان عزیز

دقایقی پیش نتایج بیست و نهمین دوره از مسابقات بین المللی قرآن کریم اعلام شد.

در این دوره از مسابقات قاری اهوازی جناب آقای قاسم مقدمی توانستند مقام اول را در رشته قرائت کسب کنند.

ما هم به نوبه خود این موفقیت بزرگ را به این قاری خوب و عزیز همشری مان تبریک و تهنیت عرض کرده و از خداوند متعال توفیق روز افزون شما را آرزومندیم.

ای کاش من هم یک همچو برادری بودم!!!

شخصی به نام پل یک دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده بود. شب عید هنگامی که پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد که دور و بر ماشین نو و براقش قدم میزند و آن را تحسین می کرد. پل نزدیک ماشین که رسید، پسر پرسید:"این ماشین مال شماست اقا؟" پل سرش را به علامت تایید تکان داد و گفت: "برادرم به عنوان عیدی به من داده است." پسر متعجب شد وگفت: "منظورتان این است که برادرتان این ماشین را همین جوری بدون اینکه دیناری بابت آن پرداخت کنید به شما داده است؟ اخ جون ای کاش...؟" البته پل کاملا واقف بود که پسر چه آرزویی می خواهد بکند. او می خواست آرزو کند که ای کاش او هم یک همچون برادری داشت، اما آنچه که پسر گفت، سر تا پای وجود پل را به لرزه در آورد. او گفت: "ای کاش من هم یک همچو برادری بودم" پل مات و مبهوت به پسر نگاه کرد و سپس با یک انگیزه انی گفت: دوست داری با هم تو ماشین یه گشتی بزنیم؟ "اوه بله دوست دارم" تازه راه افتاده بودند که پسر به طرف پل برگشت و با چشمانی که از خوشحالی برق می زد گفت:"اقا می شه خواهش کنم که بری به طرف خونه ما؟" پل لبخند زد. او خوب فهمید که پسر چه می خواهد بگوید: او می خواست به همسایگانش نشان دهد که توی چه ماشین بزرگ و شیکی به خانه برگشته است. اما پل باز هم در اشتباه بود... پسر گفت: بی زحمت اونجایی که دوتا پله داره نگهدارید. پسر از پله ها بالا دوید" چیزی نگذشت که پل صدای برگشتن او را شنید. اما دیگر تند وتیز بر نمی گشت"او برادر کوچک فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل کرده بود. سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره کرد: "اوناهاش جیمی"می بینی؟درست همون طوریه که طبقه بالا برات تعریف کردم "برادرش عیدی بهش داده و دیناری بابت ان پرداخت نکرده. یه روزی من هم یه همچو ماشینی به تو هدیه خواهم داد... اونوقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید رو همان طوری که همیشه برات شرح میدم ببینی" پل در حالی که اشکهای گوشه چشمش را پاک می کرد از ماشین پیاده شد و پسر بچه را در صندلی جلوئی ماشین نشاند" برادر بزرگتر با چشمانی براق و درخشان کنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند"